دارد تمام بال و پرم درد مي كند

پاهاي خسته سفرم درد مي كند

از بس كه رو به چاه نشستم به حال اشك

هر سال فاطميه چشم ترم درد مي كند

هر روز داغ باغ فدك تازه مي شود

شب ها كه صورت پسرم درد مي كند

من خواب ديده ام كه مي افتم ز روي زين

آه اي برادرم كمرم درد مي كند

از بس كه تير خورده به اين پرچم و الم

هي نقطه نقطه دور و برم درد مي كند

وقتي تني سپر شده در زير سم اسب

من با كه گفته ام سپرم درد مي كند

از تازيانه ها كه دمشق مرا نوشت

اين شانه هاي منتظرم درد مي كند

عمه چه گونه هاي پدر ملتهب شده

حس مي كنم سر پدرم درد مي كند

از نيم كمتر تن من درد مي كند

يعني كه نصف بيشترم درد مي كند

شب هاي نوزدهم به هجده سحر قسم

تا صبح صاف فرق سرم درد مي كند

غلام رضا فاتحي-اصفهان