شعر روضه حضرت رقیه

ماه رویم یک شبه گردید با شب آشنا
تار و پودم شد به وضع نامرتب آشنا

 

رانده از شهر و بیابانم در این وادی، که شد
پای با خار و جگر با نیش عقرب آشنا

 

خوب می‌فهمد یهودی قصدش از شادی چه بود
هرکه باشد مثل من با نام مرحب آشنا

 

بعثت من در خرابه روی داد آن شب که شهر
شد به لطف ناله‌ام با لفظ یارب آشنا

 

از کرامات اسارت دیگر این بوده که شد
شام هم با آفتاب روی زینب آشنا

 

حسرت یک بوسه با جانم نمی‌دانی چه کرد
آن شبی که شد مکرر چوب با لب آشنا

شعر روضه حضرت رقیه

زخم‌هایم شده این لحظه مداوا مثلاً
چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً

 

آمدی تا که تو هم بازی دختر بشوی؟
باشد ای رأس حنا بسته! تو بابا مثلاً

 

مثلاً خانه‌مان شهر مدینه است هنوز
و تو برگشته‌ای از مسجد و حالا مثلاً

 

کار من چیست؟ نشستن به روی زانوی تو
کارتو چیست؟ بگو شانه به موها مثلاً

 

یا بیا مثل همان قصّه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من امّ ابیها مثلاً

 

جسم نیلی مرا حال تو تحویل بگیر
مثل آن شب که نبی، فاطمه‌اش را مثلاً

 

 

شعر روضه حضرت رقیه

 

خیزران و بوسه بر دندان و لب‌ها خوب نیست
ما عزاداریم، این بزم و طرب‌ها خوب نیست


در مذاق من که عطر سیب را حس کرده‌ام
بوی تند و تیز این ماءالعنب‌ها خوب نیست


در جواب بی ادب‌ها بی محلی کرده‌ام
چون تو گفتی صحبت با بی ادب‌ها خوب نیست


هم یتیمم هم گرسنه، پس بگو تکلیف چیست؟
عمه می‌گوید که این نان و رطب‌ها خوب نیست


گفت اطعام اسیران مستحب باشد ولی
نزد ما آوردن این مستحب‌ها خوب نیست


دیشب از تخریب دیوار خرابه بحث بود
اضطراب و ترس وقت خواب، شب‌ها خوب نیست

محمد علی کردی

شعر حضرت عباس

این خاک بهشت است که قیمت شدنی نیست
ریگ ملکوت است، عقیق یمنی نیست

افتاده ابوالفضل ابوالفضل در این دشت
دیگر علم هیچ یک انداختنی نیست

در خاک تو را دفن نکردیم و دمیدی
این گل گل خودروست، گل کاشتنی نیست

یک دست تو این گوشه و یک دست تو آن سو
بین‌الحرمینی که در آن سینه‌زنی نیست

دعوت شدۀ مجلس خوبانی و آنجا
رختی به برازندگی بی‌کفنی نیست

برخواستی و جان تو را خواست وگرنه
هر رود به صحرازده دریاشدنی نیست