غزلی در ذکر مصائب عصر عاشورا:

آن­گاه افسری به سر سروری نماند
آری نماند پیکری، آری سری نماند

ماندند بی ­پناه­تر از پیش، اهل بیت
جز روی نی، نشانه ­ای از یاوری نماند

آتش نشست و هلهله برخاست، بعد ازآن
از خیمه ­ها به جز تل خاکستری نماند

در دشت گونه­ ها گل سیلی شکفته شد
بر گوش دختران حرم زیوری نماند

زینب دوید تا لب گودال قتلگاه
اما چه دید! در نظرش منظری نماند

می ­خواست بوسه ­ای بزند بر تن حسین
زیر سم سطور ولی پیکری نماند

می ­خواست تحفه ­ای بستاند به یادگار
اما نماند دستی و انگشتری نماند

می ­خواست روی و موی بپوشد ز چشم غیر
خاکم به سر که بر سر او معجری نماند

سر کوفتن به چوبۀ محمل بعید بود
اما شکیب رفت و ره دیگری نماند

***
بر دست، زخم سلسله؛ بر پای، آبله
در این سفر که همسفر بهتری نماند

مویه ­کُنان و موی ­کَنان جمله عرشیان
بر بال­های خیل ملائک پری نماند

آن ­روز آفتاب ز مشرق غروب کرد
زان پس اگرچه باختر و خاوری نماند

با این قیامتی که به پا شد به کربلا
باری برای حشر دگر محشری نماند

محمود حبیبی