عاشورایی-شعر
غزلی در ذکر مصائب عصر عاشورا:
آنگاه افسری به سر سروری نماند
آری نماند پیکری، آری سری نماند
ماندند بی پناهتر از پیش، اهل بیت
جز روی نی، نشانه ای از یاوری نماند
آتش نشست و هلهله برخاست، بعد ازآن
از خیمه ها به جز تل خاکستری نماند
در دشت گونه ها گل سیلی شکفته شد
بر گوش دختران حرم زیوری نماند
زینب دوید تا لب گودال قتلگاه
اما چه دید! در نظرش منظری نماند
می خواست بوسه ای بزند بر تن حسین
زیر سم سطور ولی پیکری نماند
می خواست تحفه ای بستاند به یادگار
اما نماند دستی و انگشتری نماند
می خواست روی و موی بپوشد ز چشم غیر
خاکم به سر که بر سر او معجری نماند
سر کوفتن به چوبۀ محمل بعید بود
اما شکیب رفت و ره دیگری نماند
***
بر دست، زخم سلسله؛ بر پای، آبله
در این سفر که همسفر بهتری نماند
مویه کُنان و موی کَنان جمله عرشیان
بر بالهای خیل ملائک پری نماند
آن روز آفتاب ز مشرق غروب کرد
زان پس اگرچه باختر و خاوری نماند
با این قیامتی که به پا شد به کربلا
باری برای حشر دگر محشری نماند
محمود حبیبی